!ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشید

شد حلقه قامت من، تا بعد از این رقیبت / زین در دگر نراند، ما را به هیچ بابی

!ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشید

شد حلقه قامت من، تا بعد از این رقیبت / زین در دگر نراند، ما را به هیچ بابی

درباره ی وبلاگ
!ابرها به زمین نزدیکترند تا به خورشید

ابرها به زمین نزدیک ترند تا به خورشید!
همین...
خیلی واضح و مبرهن!

  • کمی خلوت گزیده!

+ الان کاری ندارم که می گویند تجمع مردم، مزاحم امدادرسانی شده، فقط می خواهم بگویم به هیچ وجه نمی توانم بفهمم چطور یک آدم  می تواند بایستد و فیلم و عکس بدبخت شدن و کشته شدن دیگران را بگیرد... که وقتی به دیگران می رسد، چیزهای جذاب داشته باشد... :/

  • کمی خلوت گزیده!

احوال ما را اگر می پرسی، به غایت ناخوش است...

غمار باخته و خماریم...

البته «اگر» می پرسی...

اگر هم نمی پرسی که در جواب نپرسیدنت باید بگویم الحمدلله!

+ عنوان را می توانید به دو نحو بخوانید: یک تمجید فلسفی / یک فحش عاشقانه!

++ این موسیقی از «دنگ شو»، یک موسیقی طنزآمیز دیوانه وار خنده دار، اما بسیار تلخ است... خنده ات میگیرد موقع گوش دادن، اما خنده ای بس تلخ و بغض آلود:

نبود چنین مه در جهان ای دل همینجا لنگ شو

از جنگ می ترسانی ام، گر جنگ شد گو جنگ شو!

در عشق جانان جان بده، بی عشق نگشاید گره،

ای روح اینجا مست شو، ای عقل اینجا دنگ شو!

گریه ها کردم در رو شاید نبندی، قصه ها گفتم کمی شاید بخندی...

گریه ها و قصه ها و خاطراتم لای در، له شد دل لای در، له شد دل لای در...*

+++شاعر میفرماید در رو نبند و نبند در رو، له شد دل لای در، له شد دست لای در، له شد پا لای در! :)  :'(

++++ واقعا چطوری در رو داری می بندی وقتی کل هیکل من لای دره عاخه؟!!!!!!  :'(

+++++ بیچاره زخم چاقو خورد... همه گفتند بعد از مدتی خوب می شوی... یک سال گذشت اما هنوز هروقت تکان می خورد درد زخمش دوباره شروع می کند و اشکش را در می آورد... زخم عمیق باشد همین است...

* بخش هایی از شعر از  دیوان شمس است.

  • کمی خلوت گزیده!

+فقط قبلش اسم بدید که بدم به حراست راهتون بدن :)

++ گویا عده ای که از طریق تلگرام دریافت کردن عکس رو، چون متن زیرش همین عنوان پست بوده، قبل از باز شدن عکس یا با دیدن اسم من قلبشون دجار مشکل شده... و اینگونه پشت سر خود دعای خیر باقی می گذاریم، بدرقه ی راه دفاعمان!

++ شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود / نرگسِ او که طبیب دل بیمار من است...

  • کمی خلوت گزیده!

تولدت مبارک عزیزِ جانم... 

بکن معامله ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

دلا طمع مبُر از لطف بی نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

  • کمی خلوت گزیده!

این روزها شمیم خود را همه جا پیچانده ای...

هر نفسی که می کشم عطرت وجودم را پر می کند و هرسو که رو می کنم در برابر چشمانم ظاهر می شوی...

چه می کنی؟ قلبم را از جا نکن!

تو هنوز یادت هست؟

من خوب حفظ کرده ام... خیلی خوب...

روزهایی که بر من گذشت، تمام زندگی ام بود انگار، پررنگ پررنگ جلوی چشمانم اند و زندگی شان می کنم هنوز، بعد از گذشت این همه وقت...

 

بر من خرده مگیرید مردم!

من زنده ام و زندگی می کنم...

هنوز روزهایی هستند که زندگی شان می کنم...

و هنوز منتظر فردایی هستم، که با یک لیوان چای با یک گل سرخ روی آن، مهمانمان شود...

  • موافقین ۴ مخالفین ۱
  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۸
  • ۲۴ نمایش
  • کمی خلوت گزیده!

یعنی فکر کنم شهادتین گفتن در محضر برادرمون عزرائیل (علیه مِنّا السلام)  اونقدر سخت نباشه که قالب وبلاگ عوض کردن برای من سخته!

چشمم به همین عادت کرده و بس!

می خوام تغییرش بدم اما هیچی به دلم نمیشینه... :(

یه چیزم داشتم خودمو مجبور می کردم تحمل کنم، این تبارک انقدر کویر کویر کرد که حس کردم تغییرش ندم از دست میره بچه!

+ مدیونید اگر فکر کنید اون یه هفته عقب افتادن توی پایان نامه باعث شده کله م باد بخوره بشینم به تغییر قالب فک کنم!

++ بد نیست آدم هر از چندی یه سرفه ای چیزی بکنه دیگرانو از نگرانی دربیاره بفهمن زنده س!

+++ پارسال همین موقع، دل تو دلم نبود برای اینکه فرداش میخواستم برم بهشت زهرا! بله، بهشت زهرا! گاهی بهشت زهرا رفتن هم برای آدم جذابیت هایی دارد که حاضر نیست با جای دیگری عوضش کند!

++++ یک عکس خاطره انگیز دیگه: کوکوی سیب زمینی حلزون طور!

+++++ مواد لازم برای خوشگذرانی: فلاسک صورتی، لیوان استیل مسافرتی، بیسکویت کرمدار شکلاتی، دلمه، کوکوی سیب زمینی حلزون طور، نان، دیوانگی!

++++++ به شدت بی تابم... مسؤولین رسیدگی کنن لطفاً! 

+++++++آن یکی وبلاگ خصوصی م رو که حرف های دلم رو خیلی بی پرده می نوشتم، دو شب پیش درخواست داده ام برای حذف، با سنگدلی تمام!!! حالا هی میرم سر می زنم هی می بینم زده حدود 8 ساعت دیگر، حدود دو ساعت دیگر... هی میام عین معتاد ها کنسل کنم حذفش رو و باز هم یک پوکی باهاش بزنم، اما جلوی خودمو میگیرم... حالا هم نوشته حدود یک ساعت دیگه...

++++++++ این قصه عجب شنو از بخت واژگون/ ما را بکشت یار به انفاس عیسوی/ چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد/ مخموری ات مباد که خوش مست می روی

  • کمی خلوت گزیده!

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

  • کمی خلوت گزیده!

هشدار موبایلم را گذاشتم روی 5.15 صبح، که بلند شوم و تا 6.15 حرکت کنم سمت دانشگاه که قرار ساعت 7 ام دیر نشود...

گوشی بیچاره کلی زنگ خورد تا بالاخره حدود ساعت 6 زورش به این هیبت رسید...

بلند شدم عجله ای کارهایم را کردم، راه افتادم سمت دانشگاه...

کمی هول بودم و می ترسیدم دیر شود یا نزدش همه چیز فراموشم شود و ضایع شوم و... تصوری که از جنابشان داشتم یکی پیرمرد بااخلاق اما پرهیبت بود... 

در دانشکده هیچ بنی بشری نبود... در زدم، بفرمایی خوردم و وارد شدم... از پشت میز بلند شد و روی صندلی های کوتاه میز دورهمی اتاقش فرود آمد... برای ضبط صدا اجازه گرفتم و شروع کردم به پرسیدن سوال هایم... با اینکه از قبل استاد راهنما سفارش کرده بود جوری نقد ها را به نظریه اش بیان کن که ناراحت نشود و بی ادبی نشود و مقدمه چینی کن و...، خیلی کوتاه و معمولی فصول پایان نامه را گفتم و اینکه بعد از تبیین نظریه ها نقد ها را آوردم و چون نمی خواهم یک طرفه به قاضی بروم، جواب هایشان را هم می خواهم بگیرم و وارد متن کنم... ایشان هم پذیرفت و منتظر شنیدن نقد ها شد...

سوال ها را که می پرسیدم، خیلی زود شروع می کرد به پاسخ... اما نه پاسخ های سرسری... برای خودش کلی داستان می گفت و از خاطرات دور و درازش در کنفرانس های بزرگ دنیا شاهد می آورد... مثل این پدربزرگ ها که برای نوه شان با آب و تاب قصه می گویند و از جوانی هایشان می گویند...

خب اطرافیان من می دانند من پیرمردهای مهربان را عجیب دوست دارم و دل ضعفه می گیرم موقع دیدن کارهایشان...

سوال هایم را می پرسیدم و جنابشان، با آن لُپ هایی که اگر انگشت بگذاری دست کم دو سانتی فرو می روند و عینکی که یار دیرینش بود، با آب و تاب و ته لهجه ی زیبای اصفهانی جواب می داد و من دل ضعفه می رفتم و فقط سعی می کردم با لبخندی قضیه را جمع کنم... که البته در جایی هم دل ضعفه رفتنم به صدای مبهم خنده ای در ته حلق بدل شد که مجبور شدم با سرفه ادامه اش دهم تا مشخص نشود دارم از ذوق می ترکم...

حدود چهل و پنج دقیقه ای مصاحبه ام طول کشید و من، با دلی قند آب کرده از اتاق بیرون آمدم...

 

+خداوند حفظش کند و در راه اسلام مددش رساند...

 

بیربط نوشت: راستش را بگویم در راه برگشت از دانشگاه تا خود مترو، چشمم دنبالت می گشت...

  • کمی خلوت گزیده!

نمی دانم چرا ما ها اینطوریم؟

چرا فکر میکنیم یا یکی را باید به خاک ذلت بنشانیم، یا به اوج آسمان ها ببریم؟

چرا نمی فهمیم همه از خودمانند! آدمند و احتمال خیلی زیاد خاکستری!

چرا طیف رنگ حالی مان نمی شود؟ یکی خاکستری تر است، یکی خاکستری تر تر!

مساله خیلی واضح است!

آقای هاشمی خدماتی داشتند و اشتباهاتی...

ما درمورد ظاهر کارهایشان می توانیم قضاوت کنیم و خوبی هایش را پاس بداریم و بدی هایش را برائت بگیریم، اما درمورد جایگاهشان باید همه چیز را با هم دید! کاری نیست که از دست ما بربیاید! چه خوب، چه بد!

بله، حضرت آقا جمله ی « انا لا نعلم منه الّا خیرا» را در نماز میت ایشان نگفتند... خب به وضوح ایرادهای اساسی ای که داشتند را می دانستند، اگر چه در نمازشان حاضر شدند و برایشان دعا و طلب مغفرت کردند... اگرچه پیام دادند و در پیامشان مجاهدت های ایشان را یادآور شدند، و البته اختلاف نظرها را...

اما صداوسیما جو می گیرد و چنان تکبیر می کند که انگار معصوم بوده اند و هیچ اشتباهی نکردند! جوری که آدم به چشم ها و حافظه ی خودش شک می کند! چرا؟ چون اگر کمتر تجلیل کنند، جماعت سیاه و سفید پندار ما می گویند طرف ضد انقلاب بوده لابد که زیاد تجلیل نکردند!

من نمی فهمم، خیلی سخت است فهمیدن اینکه ایشان از شخصیت های این نظام بودند و زحمت هایی کشیدند و اشتباه های فاحشی هم داشتند؟

بله، حضرت آقا آن جمله را نگفتند چون بدی هایی دیده بودند که فقط در همین فتنه ی گوگولی 88 خودمان، آتش به پا کرد... چرا باید می گفتند؟ مگر قرار است در نماز میت هندوانه زیر بغل میت بدهند؟!

اما خب از آن طرف نگفتند چون اشتباه فاحش کرده، حتی بر سرش نماز نمی خوانم و دعا هم نمی کنم! خیر... نماز خواندند، کلی هم دعایش کردند و طلب مغفرت (و چه چیزی برای میت بهتر از طلب مغفرت؟) و بعد هم نشستند برایش چیزهایی خواندند که نمی دانیم، لابد فاتحه ای یا شاید کلام آخری با رفیق 59 ساله شان... 

  • کمی خلوت گزیده!

  • کمی خلوت گزیده!

اولاً سالروز وفات/شهادت حضرت فاطمه ی معصومه سلام الله علیها رو تسلیت میگم...

بنظرم ایشون خیلی مظلومن... خیلی... بنظرم خیلی خیلی خیلی کمتر از شأنشون میدونیم قدرشون رو... بنظرم نمی فهمیم به بهشت رفتن زائران ایشون رو...

ثانیاً: و اما آقای هاشمی...

به صورت بدیهی خیلی از دلسوزین مملکت، بخصوص بعد از سال 88، از ایشون چرکین بودن...

اما امشب، بعد از شنیدن خبر وفاتشون، واقعا واقعا ترسیدم... از عاقبتی که نتونم پیش بینی ش کنم ترسیدم...

من مدتهاست برام اعجاب انگیزه، این که در طول تاریخ اسلام، بسیاری از یاران اسلام، در نهایت عاقبت به شر شدن و برعکس، بودن کسانی که سنگ انداختن جلوی پای اسلام اما عاقبت به خیر شدن... سر به زنگاهایی در زندگیشون بوده که از اونجا تکلیفشون معلوم میشده، میخوان خوب باشن، یا بد؟ با نگاه به قبلش نمی شه فهمید بعدش چی میشه؟

بله، شاید شما وقتی بعد از اون بزنگاه رو بدونی، بتونی بگردی شواهدی از قبلش پیدا کنی بگی بخاطر این کارهاش عاقبتش این شد، اما این با پیش بینی خیلی فرق داره... این که من بتونم پیش بینی کنم با فلان کار و فلان کار عاقبتم چی میشه، غیر ممکنه... حتی احتمال هم نمی شه داد بنظرم...

این خیلی ترسناکه... خیلی...

با شنیدن خبر وفات ایشون راستش غم به دلم نشست... هم برای خودم ترسیدم، که یک جوجه انقلابی ای بیش نیستم و هیچ هزینه ای پای انقلاب ندادم، هم برای ایشون دلم سوخت و آرزو کردم عاقبت ایشون در باطن شبیه اونچه در ظاهر دیدیم نشده باشه و شکنجه هایی که دیدن در راه خدا و زحمت هایی که کشیدن، حبط نشده باشه...

+ متن پیام تسلیت آقا برام جالب بود...

++ انگاری یه هفته وقت پایان نامه م اضافه شد خداروشکر... افتاد ششم بهمن :)

  • کمی خلوت گزیده!

شاید بتوانم یک مَن آرایش صورت دختر نورآفاق را درک کنم/ تحمل کنم/ بر بتابم!

ابروهای اصلاح شده و مداد ابرو و رژ لب و مداد چشم زنان حلبی آباد نشین را کجای دلم بگذارم/ درک کنم/ تحمل کنم/ بر بتابم؟!!!

عایا؟!

  • کمی خلوت گزیده!

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید

نمی خورید زمانی غم وفاداران
ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

  • کمی خلوت گزیده!

نمی دانم این امید یک امید آفاقی است، شبیه آن چه به آن الهام می گویند،

یا از ترس این است که بدون امید زنده زنده بمیرم!

 من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
چار تکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

  • کمی خلوت گزیده!

امروز سالگرد شهادت شهید سید محمد حسین علم الهدی و یاران وفادارش است، و من طبق عادت چند سال اخیر، هوس یک زیارت از هویزه، کربلای ایران، در دلم تازه شده...

قبل از سفر کربلا، همان وقتی که برادرم اردوی راهیان رفته بود، خواب دیدم به خوزستان سفر کردیم و جایی را زیارت کردیم که خانمی بومی می گفت اینجا پیکر اباعبدلله علیه السلام دفن شده... انگار باران شدیدی هم می آمد... بعد در همان حال داشتم فکر می کردم که پس کربلا چطور؟ و خودم جواب دادم که کربلا محل شهادت اباعبدلله علیه السلام است که زیارت می کنیم، اما بدن مطهر اینجا دفن است...

مسجد هویزه و ماجرایش، برایم یادآور کربلاست...

قرار بود یاریشان کنند، اما کار شکنی کردند... آن ها هم همانجا محاصره و شهید شدند، بعد به پیکرهایشان تانک راندند، و پس از 18 ماه که دشت های هویزه و سوسنگرد آزاد شد، پیکرهای غیرقابل شناسایی را همانجا دفن کردند...

 

چیزی نمی توانم بنویسم در مورد سید حسین عزیز، فقط بخشی از مناجات مکتوبش را از کتاب فریاد و سکوت، در ادامه ی مطلب، می گذارم.

+ پیشنهاد می کنم کتاب هایی که در مورد ایشان هست را بخوانید. یکی  همین «فریاد و سکوت» است، دیگری «سفر سرخ»، دیگری «سه روایت از یک مرد»... چند تای دیگری هم انگار هست که نخوانده ام...

++ این فایل را که درسنامه ی نهج البلاغه ی شهید است، چند روز پیش یکی از همکلاسی ها برایم فرستادند، گفتم بگذارم ببینید. صوت هایش هم هست، خواستید بگویید بگذارم در وبلاگ.

  • کمی خلوت گزیده!

اولین سالگرد شهادت شیخ نمر باقر النمر تسلیت باد...

+ راستی جناب دولت! مردم آخر نفهمیدند چه کسی به سفارت عربستان حمله کرد، اما خوب فهمیدند خون شهدای منا با سکوت شما بیش از پیش پایمال شد...

++ عکس از کانال تلگرامی هیأت میثاق با شهدا.

  • کمی خلوت گزیده!

پدرانه...

۰۴
دی

امروز رفته بودیم دیدن نی نی جدیدمون :)

با کلی کادو مادو...

سیدمحمد، پسر دو سال و هفت ماهه ی اول برادرم، خیلی مظلوم شده بود... با اینکه داداشمینا و بقیه خیلی توجه می کردن که این پسر کمبود محبت نگیره، ولی به صورت عجیبی مظلوم شده بود و با موتوری که براش کادو برده بودم، خیلی مظلومانه بازی می‌کرد...

داداشم کلا خیلی حوصله ی بچه نداره و من فکر می کردم محبت کردن تو کتش نمیره... ولی خیلی برام جالب بود رفتارش با بچه ی جدید...سعی می کرد وقتی سید محمد میره یه جا دیگه به سیدعلی محبت کنه... انقدر مهربون نی نی رو بوس می کرد و براش ذوق می کرد که من ضعف کرده بودم از شدت محبتش به بچه ش...

به عقیده ی همسرش و خانواده اش هم الان خیلی بیشتر خوشحاله تا وقتی سیدمحمد به دنیا اومد... چرا؟ معلوم نیست...

من همیشه عاشق دیدن صحنه ی بازی یا محبت پدر با بچه بودم... از داداشم هم خیلی توقع محبت نداشتم کلی ذوق کردم...

البته انصافا خودش از عکساش خیلی نازتر و قشنگتره...

خسته س... می فهمی؟ خسته!

+ این یکی هم که به دنیا آمد من دایی نشدم... آخر این آرزو را به گور می برم...

++ تصور کن در آسانسور حرم حضرت معصومه هستی، با مادر و خواهر و چند خانم غریبه، بعد تا آسانسور راه می افتد می بینی شروع کرد یک آهنگ خیلی شاد زدن که خنده ات می گیرد از این که در آسانسور حرم این آهنگ را گذاشته اند، تازه بعد چند لحظه شروع به آواز هم میکند... بعد با لحن مسخره طوری با پوزخند و بلند میگویی «چه آهنگی هم گذاشته... شاااااااد». بعد خانم روبرویی با خنده، همینطور که مشغول گشتن در کیفش هست، یک چشم و ابرویی هم بالا می اندازد از ذوق و میگوید «آره مناسب ایامم هست»... بعد یکهو می بینی موبایلش را از کیفش درآورد و پاسخ داد و آهنگ قطع شد!!!

+++ چو مستم کرده ای مستور منشین / چو نوشم داده ای زهرم منوشان...

  • کمی خلوت گزیده!

بچه مچه

۳۰
آذر

چند رو پیش این پوستر رو توی مترو دیدم، خوشم اومد عکسشو گرفتم. البته فک کنم قدیمیه ولی گفتم بذارم اگر کسی ندیده ببینه:

این هم طرح امروز گروه ریحانه که دل آدمو کباب می کنه:

پ.ن1: سید نی نی اسمش عوض شد: سید علی! امروز اولین روزیه که نور رو می بینه... دعا می کنم که قلبش هیچوقت تاریک نشه...

پ.ن2: داداشمینا دونه دونه اسم بچه های منو دارن میذارن رو بچه هاشون، خجالتم نمی کشن! ایششششششش...

پ.ن3: حوله ی آشپزخونه مون که با مامانم خریدیم و کلی خانوادگی واسش دل ضعفه رفتیم:

پ.ن4: خدایا به من یه جفت دختر بده از این لباسای خوشگل موشگل تنشون کنم!

  • کمی خلوت گزیده!

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده


عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد


عکس: تسبیح هدیه ی آبگینه... :)

 

+ دیده ی ما چو به امید تو دریاست چرا / به تفرج گذری بر لب دریا نکنی؟!

خیلی بیربط نوشت: بعضی وقتا دوست دارم فوشت بدم! الان از اون وقتاس! بووووووووووووووووق...

  • کمی خلوت گزیده!

چند وقت پیش دوستی پرسید چرا مطلب زمین خوردنت در مشهد رو گذاشتی؟ مطلبت اثر بد ممکنه داشته باشه و خواننده در فلان شرایط فلان برداشت رو بکنه...

محکم ترین جوابم این بود که عزیزم من خیلی چیز ها رو می نویسم که حناق نگیرم! همین! به همین سادگی...

بُغضی که خیلی مواقع، کاملا در گلوم حسش می کنم، و تبدیل شده به یک شیء فیزیکی، باید طوری، ولو با حرف چرت زدن، خالی بشه... بغض وقتی نتونه با گریه کامل کامل کامل تخلیه بشه، درمانی هم نداشته باشه، باید هر طوری شده از بین بره...

گاهی از دست خودم لجم می گیره که پربار نمی نویسم... میام یه شعر میگذارم میرم، یا نهایتا مناسبتی بشه مطلبی درموردش می گذارم، صوتی، خاطره ای چیزی که عریضه خالی نمونه...

اما باز هم به خودم همینو می گم: بنویس تا حناق نگیری!

می دونم تو هم میای می خونی، میری... من می مونم و حرفی که به گوشت رسوندم، ولو بی اثر...

یک هدف کاملا مقدس...

این ها رو گفتم، که بگم نمی خوام وقتتون رو الکی بگیرم... ممکنه بعضی ها توی رودربایستی بخونن یا حتی کامنت بذارن...

من با صرف نوشتن در اینجا تا حدی آروم میشم... پس خواهشا توی نوشته های من دنبال در و گوهر نباشید، که نیست...

گاهی فقط می نویسم که حناق نگیرم! همین...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۹
  • ۵۹ نمایش
  • کمی خلوت گزیده!

این مطلب را خواندم، زیبا بود... بخوانیدش...

++ سلامم میدهی اما در آغوشم نمیگیری / برای مستحبی واجبی را ترک میگویی! :\

+++هوای کوی تو از سر نمی رود، آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد... (برادر حافظ!)

++++ بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود / ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام... (پسر عمو برقعی!)

  • کمی خلوت گزیده!

انگشتری که نگینش را از مرمر حرم اباعبدالله زدم و ذکرش را ذکر انگشتری ایشان...

ربط ذکرش به ظهور مولایمان هم واضح است...

ربط عنوان هم... :)

+ ولایت اماممان، بر همه پر برکت...

  • کمی خلوت گزیده!

پنج سال پیش که به سامرا رفتم، هنوز نه گنبدی بود، نه ضریحی... یک زیارت کمتر از دو ساعته کردیم و برگشتیم...

این بار اما هم گنبد را درست کرده بودند، هم ضریح گذاشته بودند... تازه اربعین هم بود و بخصوص موقع ظهر خیلی شلوغ...

اما...

از غربتش چیزی کم نشده بود... هنوز هم می شد به ضریح چسبید و عقده وا کرد...!

اصلا وارد که می شدی به حرم، تمام حجم غربت دنیا، از رسول الله(ص) گرفته تا خود امام زمان(عج)، یک هو می ریخت به دلت و از چشمت بیرون می زد...

در مشهد قبل از کربلایم، موقع خواندن زیارتنامه که رسیدم به آن نیم خط دستور برای بوسیدن و بغل کردن مزار، البته که مثل همیشه از آن با حسرت گذشتم، اما یک لحظه تصور کردم که می شد این اتفاق بیفتد... ای واااای من... هرگز دلم نمی خواهد زمانی را ببینم که بتوانم هروقت اراده کردم خودم را حین خواندن زیارتنامه به قبر بچسبانم... هرگز... خدا نیاورد روزی را که بتوان قبر حبل اللهی را خلوت یافت و در دسترس...

مزار معصومین یا در غصب دشمن باید باشد، یا مملو از محبان و شیعیان...

اما سامرا، چیزی بود بینابین... غربتی عجیب داشت، نه خالی بود، نه شلوغ... نه دست دشمن بود، نه پر از شیعه و محب...

و امان از غربتشان، زمانی که می آمدند از تو می پرسیدند اینجا چه جاهایی برای زیارت دارد؟ بعد که می گفتی بجز ضریح ها، سرداب هم هست، می شنیدی ضریح چه کسی؟!!!

 

+ انگشتر عقیقم، در همان حیاط غریب گم شد، تا وقتی برگشتم، به نیابت از من زائر باشد...

++ نزدیکی های سامرا، فهمیدیم سید سامر، راننده ی مان از کوفه تا کاظمین و از کاظمین تا سامرا، از مجروحان جنگ با داعش بوده... که جراحتش بر می گشت به اوایل تشکیل داعش که نیروهای وزارت دفاعشان برای امنیت حرم امامین در بیابان های راه سامرا می جنگیدند... مرد محکمی بود که فقط چند روز از شهادت برادرزاده اش می گذشت اما انگار نه انگارش بود... خداوند همه شان را حفظ کند، و شهدایشان را با امامانشان محشور، که سبب آزادی این حرم غزیب شدند، پس از مدت ها اسارت...

++ وصیت امام علیه السلام را نوش جان کنید:

  • کمی خلوت گزیده!

+

چند روز دیگه عروسی یکی از دوستامه...

دوستی که همسرش، سابقه ی حدود 12 سال زندگی مشترک داشته، و حالا یکی دو سال یعد از متارکه، داره با دوست من که مجرد بوده ازدواج می کنه...

و ان یحتمل که خانواده ی دوستم با این مساله مشکل داشتن، تا حدودی هم خبر دارم،  اما خب بالاخره ایستادگی جواب داده که دارن ازدواج می کنن...

ممکن هم هست تا آحر عمر دل خانواده ی عروس چرکین باشه از داماد( در بدترین حالت ممکن که داماد نتونه شخصیت خودشو اثبات کنه)، اما خب دوست من در یک تحلیل ساده به این می رسه که بهتره از ماندن و منتظر شخص کاملا متناسب بودن، شخصی که اگر می خواست تا حالا بیاد، تو این همه سال صد بار اومده بود!!!

مطمئنا اما اگر قضیه عکس بود، این تحلیل ساده کفاف نمی داد! چون این گزینه رو پیش رو داشتن که: «خب میریم میگردیم متناسب ترشو پیدا می‌کنیم! مگه دختر قحطه؟ والاع!!!»

++

در عراق، یکی از سوال هایی که دو سه بار در رابطه گرفتن با میزبان های مبیت ها مواجه شدم، این بود که: «مُزَوَّجة؟»، که من در جواب باید میگفتم: «لا، غیر مزوجة»

بعد با تعجب تمااااام می پرسیدن عاخه چرااااااا؟! (البته به عربی!) که من در جواب باید یک تحلیل اجتماعی ارائه می دادم که متأسفانه در ایران سن ازدواج بالاست، و حتی بعضی ها بالای سی سال ازدواج میکنن... دیگه نگفتم بعضی ها اصلا ازدواج نمیکنن!!! خیلی ضایع بود دیگه... فک کنم اینو می شنیدن از خونه شون بیرونمون می کردن... :/

  • کمی خلوت گزیده!

تو نیمه ی پر لیوان نیستی،

نیمه خالی اش هم نیستی...

و نه  نیمه ی گمشده ی من!

تو اصلا نیمه نیستی...

تو

همه ای!

  • کمی خلوت گزیده!

خدا را شکر اگر امروز غم هست

حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد

دل سادات در ایران بگیرد...

(سیده تکتم حسینی)

  • کمی خلوت گزیده!

فرارسیدن ایام شهادت رسول اعظم و سبط اکبر (به روایتی)، و امام  عطوف، علی ابن موسی الرئوف علیهم  السلام تسلیت...

+ پیامبر صلی الله علیه و آله که می رود، بی پناهی اهل بیتش آغاز می شود،  چه سهمگین آغازی...

++ اگر به آزار اهل بیت وصیت می شد، بهتر از این نمی توانستند به وظیفه شان عمل کنند...

 

درباره ی خط نوشته: می دانم خوش خط نشده، به بزرگی تان ببخشید، ماژیکم خیلی خراب بود، و ایضا پوزیشن نوشتنم! (زمین کجه!)

  • کمی خلوت گزیده!

بالاخره لازم است در زندگی مادر بزرگی داشته باشی که وقتی اسم نماز جعفر طیار را یادش نمی آید، بگوید نماز «پدرشوهر حضرت زینب»!!! :/

:)))

  • کمی خلوت گزیده!

قبل از کربلا که با دوستم به زیارت حرم امام رضا علیه السلام رفته بودم، در هتلی در عمق استراتژیک خ امام رضای 16 سکونت داشتیم که جرأت نمی کردیم از ساعت 10-11 شب به بعد به حرم برویم یا برگردیم، آنقدر که عمقش استراتژیک بود و تاریک و خلوت!

دو نماز صبح اول را از ترس و شاید کمی هم تنبلی، به حرم نرفتیم اما خب نماز صبح آخر را هیچ جوره نمی شد گذشت، خصوص که بلیط برگشتمان ساعت 7.30 صبح بود و باید برمی گشتیم...

نتیجتا حوالی ساعت 4 صبح، از همان هتل استراتژیک خودمان درآمدیم و شروع کردیم ساکت و آرام به سمت سر خیابان امام رضای 16 قدم برداشتن، که از آنجا به بعد دلهره و تاریکی و خلوتی ای در کار نبود...

در آن خلوتی و سکوت، یک تاکسی که نمیدانم از کجا پیدایش شد کنار ما ترمز زد: حرم 1000 تومن! خب تا اینجا اندکی قابل فهم و تحمل بود، اما مشکل آنجایی ظاهر شد که راننده ی یک ماشین دیگر که من از گوشه ی چشمم یک پژوی مشکی می دیدمش، عینهو مکس پین، ویراژ داد جلوی تاکسی قبلی تا به خیال خودش مسافر های تاکسی را بقاپد و ناگهان فریاد برآورد که حرم هزار تومن!

چشمتان روز بد نبیند، من که از خلوتی و تاریکی آن عمق استراتژیک، کاملا مرعوب شده بودم، با این ویراژ کاملا حرفه ای یک آن تصور کردم داریم دزدیده می شویم و بنا کردم که هم خودم شروع کنم به سریع و محکم قدم برداشتن، هم بگویم: الهه بدووووو...

که حماقت کارگران ساختمان نیمه ساز کنار دستمان و یکی دو وجب بیرون گذاشتن میله های داربست از مرز ساختمان، دست به دست تصمیم من نگون بخت برای سرعت گرفتن و نگاهی که به افق بود برای فرار، داد تا مرا عینهو یک مجسمه که پایش را می گیرند و سرش را هول می دهند، زارت به زمین بزند...

زارت که میگویم یعنی نه اینکه چند تا سکندری خورده باشم بعد افتاده باشم، نه! یعنی همان زارت خودمان... با کف دست چپ و زانوی راست...

آنچنان هم سریع این اتفاق افتاد که دوستم هرچه سعی کرده از عقب مرا بگیرد نتوانسته...

البته شک هم نکنید که هیچ کدام از آن دو راننده ی دلسوز، خصوصا دومی که خیلی دلسوز بود، اصلا به روی مبارک هم نیاوردند و حتی از دور هم حال نپرسیدند که خانم خوبید؟ آنگونه به زمین رسیدید زنده ماندید اصلا؟!!! یعنی من که با صورت اشک آلود و پای لنگان و دست در بغل گرفته با کمک دوستم بلند شدم اثری از آن ها نبود که نبود، البته راننده های دیگری بودند که باز بگویند حرم، حرم، حرم!

خلاصه جانم برایتان بگوید عضلات دست من تا چند روز گرفته بود، زانویم هم تا چند روز زخمش باز بود، و البته هنوز هم بعد از حدود 3 هفته زانویم درد دارد!

مانده ام طرف نمی فهمید در تاریکی و خلوتی آن عمق استراتژیک، یک خانم از چنین ویراژ حرفه ای و ترمز ناگهانی سکته می زند، و با زانو که هیچ، اگر یک میله ی دیگر جلوتر باشد با مخ می رود در میله ی دوم و جان به جان آفرین تسلیم می کند؟

بعد می‌گویند مردها عاقل اند!

  • کمی خلوت گزیده!

+ عراق از پنج سال پیش تا الان فرق اساسی کرده بود... آن موقع یادم هست هنوز آمریکایی ها بودند و عراقی ها تو سری می خوردند و صدایشان در نمی آمد، اما الان ستون به ستون عکس شهدایشان را گذاشته بودند... شهدایی که نشان از مقاومت بودند و سر پا ایستادن...  بعضا که با آن ها صحبت می کردم هم روحیات حماسی شان مشخص بود و حرف از موصل و سامرا و دفاع در برابر داعش می زند... و این یعنی یک نفس تازه برای ملت مهربانی که سال های سال سرکوب شده بودند... این مساله برای من واقعا خوشایند بود...

++ عراقی ها را به انسانیت خیلی نزدیک تر دیدم، تا ایرانی ها... نه اینکه بخواهم همه ی عراقی ها را با همه ی ایرانی ها مقایسه کرده باشم... نه! صرفا جو مذهبی آن ها و خدمت به مهمان های امام حسین علیه السلام را با جو مشابهش در ایران مقایسه کردم... از نظر من امکان ندارد عموم ایرانی ها این چنین مهمان نوازی و از خودگذشتگی کنند در مقابل کسانی که نمی‌شناسند و آمده اند مثلا برای زیارت امام رضا یا از این دست مسائل...

+++ بعضا وقتی از اطعمه شان می گرفتیم، تشکر می کردند! یاد آن روایتی افتادم که میگوید مهمان بر میزبان منت دارد چون گناه های میزبان را با خودش می برد... عراقی ها انگار واقعا این را می فهمند...

++++ از همان مرز ایران به این نتیجه رسیدم که همراه هر زن باید یک مرد محرم باشد تا در جاهایی ساپورتش کند مردی به او نخورد... البته نه در مسیر پیاده روی، بلکه جاهایی مثل مرز ایران، یا مسیر مسجد کوفه و... البته برادرم با ما بود ولی من و مادرم دوتا بودیم! با این تصور اصلا اصلا فکرش را هم نمیکردم بتوانم وارد حرم امام حسین و حتی بین الحرمین بشوم... اما به مدد نقشه و جی پی اس و کوچه های فرعی، خودم و مادرم، بدون برادر، هر دو حرم را رفتیم و حالش را بردیم! بماند که تازه آخر سر مادر عزیز من اعتراض می کند چرا مرا بین الحرمین نبردی؟!!! می گویم مادرجان تازه شاکی هم هستی که طوری آوردمت زیارت که تعداد برخوردهای آقایان در حد خیابان انقلاب بود!؟ :)))

+++++ تا قبل این فکر میکردم حضور و خدمات ایرانی ها در عراق چشمگیر است... اما الان نظرم عکس شده... تقریبا به چشم نمی آیند ایرانی ها و کارهاشان... با این حال اصلا حس غریب بودن نداشتم...

++++++ علیرغم ادعای گوش آسمان کر کنِ ایرانی ها در امر نظافت، با چهار چشم خودم(!) می دیدم چطور ایرانی ها میخوردند و می ریختند، عین چی! نشان به نشان مرز ایران و عراق که محل تردد ایرانی هاست...

+++++++ من عاقبت یک نفر بچه شتر می خرم، بزرگش می کنم، بعد با او می روم به نخلستان های عراق، سوارش می شوم، می ایستم روی کوهانش، خرما می چینم، هم خودم میخورم هم به شترم می دهم!

+++++++ موقع برگشت از این سفر، انسان با کوله بار سبک تری بر می گردد... چون کلی از وسایل آدم توی سفر گم و گور می شود!!! :)))

++++++++ سعی کردم تا می توانم به اسم دعا کنم آشنایانم را... اگر بلایی سرتان آمد این چند روزه بدانید اثر دعای من بوده در حال کاملا معنوی!

+++++++++ یک رویای زیبا بود که زود تمام شد...

  • کمی خلوت گزیده!

ان شاءلله فردا عازم فردوس برین، روضه ی دارالسلام و محل نزول ملائک خواهیم بود...

تک تک دوستانی که مرا می خواندند:

عارف، حسین آرام جانم، پرستوی مهاجر، عین الف، دچار، الهام، آبگینه، پستو نشین، بی قرار، جناب زلفی، رازیانه، ح ب ی ب، گل نرگس، شغاد، آذری قیز و...

هم حلالم کنید برای ظلم هایی که دیدید و ندیدید(مثلا قضاوت بد!)... هم دعا کنید برای اینکه سفر پرباری باشه و موفق به زیارت با معرفت بشیم...

نکته ی کنکوری:

این چند روزه هی به این فکر می کردم که امانتی های ملت رو دستشون برسونم که اگر برنگشتم دستم چیزی نمونده باشه از کسی بشه وبال گردنم...

خدا رو شکر از اونجایی هم که حافظه ی خوبی ندارم، زیاد دستم امانتی بود... چیزهایی که بعضا از چند سال قبل مونده بود و من حتی به سختی باید نشونی از صاحبش پیدا میکردم تا به دستش برسونم...

گاهی تو بدو بدو های رسوندن امانتی ها به صاحب هاشون، به این فکر می کردم که چقدر سخته آدم بخواد حواسش به حق الناس باشه... تازه که اون امانتی ها بعضا اهمیت خاصی نداشتن، اما امان از نیش زبان و شکاندن دل و غیبت و تهمت و سوء ظن و... امان از حقوقی که حتی به چشممون نمیاد و حتی تر به یادمون نمیاد که بخوایم جبران کنیم...

حق الناس هم بدیش خب اینه که صاحبان حق مثل خدا کریم نیستن... وای به روز قیامت با کلی صاحب حق که تشنه و گرسنه ی حقوقشونن تا جاشون یکم از اونی که هست بهتر بشه...

حالا خلاصه گفتم که بدونید اگر منو نبخشید خیلی ضایعید! :))))

 

ان شاءلله به یادتون خواهم بود، البته با اتکاء به نوشتن اسامی، چون حافظه م خوب نیست و معمولا موقع دعا هم هنگ می کنم کلا یادم میره آدما رو!

 

التماس دعا- یاعلی

  • کمی خلوت گزیده!

گذر و ویزای زوار اربعین، فقط بهانه های مرزبانان است، آن ها منتظر مُهر شما هستند...

اجازه ی رفتن می دهید مولا؟


 + جای خالی

++ امانتی اختصاصی بود، ها! برای رفع شک از اینجا سر درآورد... وگرنه که این همه عکس!

+++ در را گل بگیری، از پنجره، پنجره را بگیری از پشت بام، نگاهت می کنم...چه کنم دیگر...؟ ریسمانی که با آن این گره ی کور را زده اند زیادی محکم است... زور چاقوی عقل به گسستنش نمی رسد...

++++ فعلا که خدا هر از چندی در کاسه دلمان یک زیارت کوتاه میگذارد... لابد او هم دوست ندارد این گره باز شود...

  • کمی خلوت گزیده!

+ دوستی در مرحله ی تحقیق درمورد خواستگارش که چند جلسه هم صحبت کردن، فهمیده آقا یک بچه دارن نگفتن! یعنی اعتماد به سقفش منو کشته! با یه بچه پاشی بری خواستگاری دختر مجرد، بعد حتی به روی مبارک هم نیاری که قبلا زن داشتم ازش بچه دارم... بذاری طرف موقع تحقیق بفهمه!

+ امروز توی دانشگاه کسی رو دیدم که کلاغ پر زدن موقع نماز رو با اون تعریف می کردن... اصلا چشمام چهار تا شده بود از سرعت عملش... باور بفرمایید حتی دو ثانیه توی رکوع نمی موند... بعد رکوع و سجده هاشم نیم خیز می شد فقط در حد صدم ثانیه! بعد خیلی بامزه بعد از نماز چادرشو پرتاب کرد رو جا لباسی رفت! من همینجوری هاج و واج مونده بودم... کل نماز ظهر و عصرش شاید سه دیقه شد...

+ خواهر کلاس ششمی م یه درس داره به اسم تفکر و سبک زندگی... تصور کنید که معلم این درس به بچه ها میگه میتونید سرکلاس دراز بکشید... اینم از سبک زندگی این فسقلیا... بعدا چی میشن خدا میدونه...

+ مدرسه ی برادرم میخواد اردوی راهیان ببره، بعد میخواد گیتار الکتریکشو ببره با خودش که تو قطار حوصله ش سر نره!!!!!!!!!!!!

+ در حال حاضر مامانم اعصاب نداره، خواهرم داره ازم سوال ریاضی میپرسه و من نمی شنوم چی می پرسه چون دارم تایپ میکنم، داداشمم رفت از اتاق بیرون، منم دلم خوشه به هندزفری جدیدم که گرون خریدمش که باش مداحی گوش بدم تو راه کربلا...!!!!!!!!!!!!!!! به معنی واقعی کلمه انما الدنیا لعب و لهو...

+ برم جواب خواهرمو بدم، قاط زد انقد هی تکرار کرد هی نشنیدم!

  • کمی خلوت گزیده!

هرکس که جا بماند،

بی کربلا بماند،

ابن السبیل دنیاست:

  • کمی خلوت گزیده!
  • کمی خلوت گزیده!

چند سال پیش، زمانی که در اثر یک وسواس فکری، به وجود خدایی اینچنین شک کرده بودم، در اوج وسواس خودم به روزی رسیدم که در آن روز موقع رد شدن از خیابان به این فکر می کردم اگر خدا نباشد، چنانی که تا کنون برایم معنا و وجود داشته، چه دلیلی دارد که الآن مواظب باشم ماشین زیرم نکند؟!!! اصلا زندگی کردن چه مفهومی دارد با این وضع بدون خدا؟!!!

حدود دو سال و نیم پیش که یکی از اقوام نزدیکم توسط فرزند از خدا بیخبر و از شیطان باخبرش به بدترین نحو ممکن کشته شد، آنگونه که در روضه های کربلا می خوانند، به این فکر کردم که انسان منهای خدا، درست می شود همان چیزی که ابلیس لعین گفت من از او بهترم... همان جسم مادی پست، بدون جان خدایی...

در این شب ها هم، موقع روضه ها، دائم به همین موضوع فکر می کردم و به حال خود انسانم گریه، که چه قابلیت های خطرناکی دارم اگر حواسم به جانِ خدایی ام نباشد... وقتی که می شنیدم برخی چگونه در کشتن دشمنشان، که بهترین مخلوقاتند، ولع پیدا می کنند آن هم به بدترین نحو ممکن... نه این که او را بکشی... او را زجر دهی و بعد که جان در تنش نمانده، او را...

سنگ بزنی...نیزه در قلب بزنی...شمشیر به کتف بزنی... عمود بر سر بکوبی... نیزه در چشم بزنی... دست و پا قطع کنی... تیر به گلوی نوزاد بزنی... بدن آن کسی که با پیغمبر اشتباه می گیرندش را قطعه قطعه کنی... و در نهایت خورشید بر سر نی کنی و به آیات قرآن اسب بدوانی تا استخوان های سینه و پشت بشکنند... اما نه در نهایت، که در بی نهایت، به زن و فرزند هم رحم نکنی و خیمه بسوزانی و دخترکان و پسرکان را به سمت خارهای بیابان دنبال کنی و تازیانه و غارت هرآنچه بتوانی ولو اینکه انگشتری باشد با انگشتی، و پیراهنی کهنه که از وفور زخم ضربات شمشیر و نیزه، کسی را رغبت پوشیدنش نباشد...

آری... این شب ها دائم این مسأله در ذهنم مرور می شده و می ترسیدم... از انسان بی خدا می ترسیدم.. از انسانی که ابلیس از او بهتر باشد می ترسیدم...

 

پ.ن: هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق، بجز اینکه بخاطر انقلابی بودنش دوستش دارم، جزء معدود جاهایی است که موقع روضه و اشعار تا حدود بسیار خوبی خیالم راحت است و از آب بستن به معارف عاشورایی حرص نمیخورم و بخاطر بی حرمتی به اهل بیت دهانم به فحش به مداح باز نمی شود! از صمیم قلب برای تک تک دست اندرکاران هیأت، علی الخصوص شاعران و مداحانش، آرزوی توفیقات بیشتر دارم... ان شاءالله که اجر جهادشان همنشینی با امامشان باشد، در دو دنیا...


یکی بیاید برای من ترجمه کند عزاداری برای امام حسین علیه السلام را، در حالی که ندانی وقتی امام زمان خودت هم صدای هل من ناصرش می آید باید به یاری اش بشتابی...

خودم را البته می گویم و هم کیشانم را...

  • کمی خلوت گزیده!

بزرگواری  می گفتند زن و شوهر بعد از مدتی بوی هم را از دور استشمام می کنند... به این معنا که همدیگر را خیلی راحت می شناسند، حتی در یک جای شلوغ و از راه دور، یا مثلا در یک عکس دسته جمعی از دوران مهد کودک، و خیلی هم خوب هم را می فهمند و پیش بینی می کنند... ایشان از کل این آمیختگی روحی، تعبیر به استشمام رایحه کردند...

حالا فرض کنید در ماجرای کربلا و شام، حضرت زینب سلام الله علیها، چقدر تغییر کردند که حتی شوهر که رایحه ی همسرش را استشمام می کند، ایشان  را نشناختند...

+ نمی دانم چقدر گفتن این حرف درست باشد اما می گویم: گاهی که در خیابان، مردی مراعات حرمت نمی کند و حس می کنم از عمد بی حرمتی کرد نسبت به من، بغض می کنم و بعد به این فکر می کنم که بر اهل بیت امام حسین علیه السلام که در قله ی حیا و حرمت بودند، در اسارت و زیر چشم و نظر و کتک آن نامرد ها، که حتی چشم کنیزی از دختر خردسال بر نمی داشتند، چه گذشت؟! یکی از دردآور ترین بخش های مقاتل، جاهایی است که این بی حرمتی ها را می گوید... نظیر آن چه در بازار کوفه بوده و آن چه در کاخ یزید، علیه العنة ابدا دائما، بر آن ها گذشته...

  • کمی خلوت گزیده!

رسیدن فصل عزا، بر همه تسلیت باد...


التماس دعا- یا علی

  • کمی خلوت گزیده!

طلاق نامه!

۳۰
شهریور

بخاطر اینکه از نزدیک در جریان زندگی زنی هستم که بعد از سال ها زندگی مشترک، فهمیده بود که همسرش یک دیو دو سر است و پا به فرار گذاشته بود از جهنم آن زندگی، فکرم به مسائلی که گریبانگیرش بود و هست، مشغول می شود...

من اصلا اهل ننه من غریبم بازی های فمینیستی نیستم، همانقدر هم از ظلم هایی که به زن ها در عرفمان روا می شود بیزارم...

بروم سر اصل مطلب:

معمول این است که وقتی برای یک زن یا مرد مطلقه یا بیوه می خواهند کسی را به عنوان مورد ازدواج معرفی کنند، کسی با شرایط شبیه به خودش معرفی می کنند. این را خیلی دیده ایم و شنیده ایم...

اما مشکل آن جایی است که قرار نیست این اتفاق بیفتد!یعنی وقتی که می خواهند زن یا مرد مطلقه ای را معرفی کنند برای شخصی که تجربه ی ازدواج نداشته...

در عرف ما چنین جا افتاده که یک مرد بعد از طلاق، می تواند خیلی راحت تر به خواستگاری دخترهایی برود که تجربه ی ازدواج ندارند، تا اینکه یک پسر مجرد به خواستگاری زنی مطلقه.

نمی دانم دقیقا چه دلیل قانع کننده ای برای این مساله وجود دارد؟

من قبول دارم که باکره بودن زن برای مرد، یک لذت روانی نسبتا عمیق است... خب خود قرآن هم وقتی می خواهد حوری های بهشتی را توصیف کند، می گوید آن ها را باکره قرار دادیم...

اما مساله اینجاست که بنیان ازدواج، بنیانی است که صرف لذت بردن گذاشته نمی شود! نه اینکه لذتی درش نباشد، بلکه بالاتر، لذت اصلی در انس دائم و یک وابستگی مستقل است و چیزهایی فراتر... لذت اصلی در گره خوردن روح دو انسان است... برای رسیدن به این لذت هم انسان ممکن است از لذت هایی بگذرد، چون هیچوقت نمی شود به شخص ایده آلی رسید که بتواند همه چیز را فراهم کند...

مساله این جاست که وقتی موردی پیش می آید، باید همه ی شرایط را با هم بسنجد...

چطور می شود که یک مردی که زن طلاق داده به خودش اجازه می دهد برای بدست آوردن لذت باکرگی همسر جدیدش، از ملاک های دیگری بگذرد؟

و چطور می شود که وقتی زن مطلقه ی عفیفی را به پسر مجردی معرفی می کنند... نه نه ببخشید، اصلا معرفی نمی کنند!!! مگر آن که آن پسر سنش خیلی بالا رفته باشد و پیرمردی شده باشد برای خودش!

 

محض رضای خدا این تعصب های بیجای عرفی را نگذارید پای دین، بدون اینکه دلیلی قانع کننده برای این برچسب بیاورید...

 

از خودم نوشت(!): این روز ها حال درست و درمانی ندارم، ضمن اینکه پایان نامه کمی، فقط کمی، ذهنم را درگیر کرده... اگر وبلاگ های دوستان نمی روم یا ساکت هستم، به بزرگی خودشان ببخشند...

  • کمی خلوت گزیده!

خوشا به ما که دینمان با تو کامل شده...

وه چه نعمت تمامی است ولایت تو، و چه لبخند رضایتی می زند پروردگار، وقتی که تسلیم تو می شویم...

آتش حرام باد بر قلبی که دوستت بدارد و دستی که یاری ات کند...

+ الحمدلله الذی جعلنا من التمسکین بولایه علی ابن ابی طالب علیه السلام...

++ عیدتون مبارک، دمبتون سه چارک! ؛)

+++ برای دل من دعا کنید... کمتر عید غدیری اینقدر محزون بوده و بی حس و حال...

  • کمی خلوت گزیده!

موسسه ی ما یک زمانی اردوی فتح سبلان داشت. هم برای خانم ها و هم برای آقایون.

خب از اونجایی که بچه های مذهبی با جمعیت زیاد رو می برد برای صعود(حتی بعضا از صد نفر بیشتر)، و اینکه خانم ها اکثرا با چادر صعود می کردن، مشابه نداشت و معروف شده بود.

یکی از سال ها گفتن از صدا و سیما برای ساخت مستند می خوان بیان باتون. موسسه هم قبول کرد و یک فیلمبردار مرد با اردوی آقایون رفت و یک فیلمبردار خانم با اردوی خانم ها اومد.

بماند که فیلمبردار خانم ها، از شابیل تا پناهگاه رو که اومد بنده ی خدا چنان عضلات پاش قفل کرد که دیگه نمی تونست جمب بخوره... این مساوی با این بود که وقتی کسی مستند رو می دید فکر می کرد خانم ها صعود نداشتن و فقط آقایون صعود داشتن، چون فیلم خانم ها فقط تا پناهگاه ضبط شده بود...

بعد از مدتی گفتن خب مستند آماده شده و داره پخش میشه... ما هم با کلی ذوق و شوق نشستیم نگاه کردن مستند صدا و سیما...

فکر می کنید با چه صحنه ای مواجه شدیم؟

آرم ویلچیر ورزش معلولین و جانبازان در گوشه ی کادر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خو آخه چراااااااااااااااا؟!!!

کاشف به عمل اومد که چون لیدر گروه، یک جانباز جنگ بود (که یادمه اون موقع می گفت من حدود 150 بار صعود کردم)، مستند رو به عنوان برنامه ی ورزش معلولین و جانبازان پخش کردن!!!

 

واقعا به نوبه ی خودم از صدا و سیما تشکر می کنم بابت این لطفشون!

  • کمی خلوت گزیده!

دیروز که من نبودم حال پدرم بد شده بود برده بودنش بیمارستان...

هنوز هم بیمارستانه...

از چیزهایی که مادرم می گفت من تا مرز فکر به، دور از جونش، سکته و سرطان و...، هم رفتم...

البته شکر خدا انگار یه مقداری دارو زدن بهش بهتره، اگرچه هنوز معلوم نیست مشکل در اصل برای چیه و درمانش دقیقا بجز آرامبخش چیه... ولی خب خدا رو شکر مشکل جدی ای که بخواد پدرم از پا بیفته نیست...

دیشب داشتم فکر میکردم که چقدر حضور پدرم توی خونه مهمه...

راستش من از بچگی خیلی با پدرم رفیق نبودم... هروقت از دستش ناراحت می شدم مامانم برای اصلاح رابطه ی ما به من میگفت ببین بابا برامون پول میاره! که گویا من هم یک بار خیلی فکر کرده بودم و در جواب گفته بودم خب اصلا بابا میخوایم چیکار؟ وقتی میریم مغازه چیزی میخریم که آقاهه بقیه ی پولمونو بهمون میده!!!!!!

مثل خیلی از خانواده های دیگه که نقش پررنگ پدر برای بچه ها اینه که پول بیاره، پدر من هم همیشه همه ی تلاش خودشو می کرد برای آسایش ما... یعنی انصافا تلاش زیادی کرده و از جونش مایه گذاشته تا ما راحت باشیم...

همیشه هم کارهای فنی خونه به عهده ش بوده و کمتر از بیرون کمک لازم داشتیم برای کارهای این مدلی...

تا دو سال پیش که من به یک مشکل زیادی جدی برنخورده بودم در زندگیم، نقش پدرم همین ها بود برام...

اما دو سال پیش برام اتفاقی افتاد که اگر پدرم مثل ده تا مرد پشتم نمی ایستاد، شاید جوری زمین می‌خوردم که نتونم از جام بلند شم تا سال ها...

بعد از اون، نقش پشتیبان بودن پدرم برام پررنگ شد... چیزی که شاید خواهر برادرهای دیگه م مثل من درک نکنن... چیزی که باعث شد دیروز به این فکر کنم که ممکنه در سن بیست و نه سالگی هم، با اینکه حتی انسان کاملی شدی، مثل یک بچه ی سه چهار ساله یتیم بشی... حتی اگر مال و اموالی هم علی الظاهر داشته باشی و خانواده ت خوب باشن و خونه داشته باشید و حقوق بازنشستگی و اندک سرمایه ای که کفاف خرج زندگی رو بده... اما هیچکدوم بی پناهی ت رو پر نمیکنه...

چند وقت پیش در گروهی بحث شده بود و آقایی ادعا می کرد زن ها ذاتا کامل آفریده شدن و می تونن گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن و نیازی به مرد ندارن، اگرم ازدواج میکنن بخاطر میل به بچه س...

اندر چرتی این حرف که شکی ندارم...

اما واقعا یک مرد، به معنی واقعی کلمه مرد، در زندگی یک زن، به معنی واقعی کلمه زن، تمام پناه اون زن میشه که نبودش رو هیچ چیزی پر نمیکنه...

خدا رو شاکرم برای اینکه سایه ی پدرم بر سرم هست تا پناهم باشه...

 

+ و چقدر برای کسی مثل من که چنین پدرِ ده مردی دارم، سخته که بتونم به کسی اعتماد کنم به عنوان پناهم... و وای به روزی که به کسی اعتماد کنم و پشتم رو خالی کنه...........

++ کسی که پدرش اینقدر مرده و براش پناهه، و البته به وضوح عاطفه هم نثار فرزندش میکنه (جوری که فرزند هیچوقت به این فکر نکنه که اگر نقش مالی پدر نباشه جایگزین هست براش)، برش نعمت پدری تمام است و تمام است و تمام است...

  • کمی خلوت گزیده!

خاطرات آمدنتان مثل پتک بر سرم می کوبند، رفقای یازده ساله ام!

روزهای پر شور اسفند 84...

خیلی از دوستانتان خوشحال بودند که وقتی بیایید به بهانه ی حضورتان چنین می کنیم و چنان... به بهانه ی آمدنتان دانشگاه را گلستان می‌کنیم... آمدنتان می شود خون تازه ای در رگ های یخ زده ی تشکل های ارزشی دانشگاه...

و عده ای دیگر خون خونشان را می خورد که این ها بیایند دانشگاه می شود محل آمد و شد نظامی ها... می شود پادگان... عده ای شان می گفتند مگر اینجا قبرستان است؟ و عده ای دیگر که با ادب تر بودند می گفتند حرمتشان حفظ نمی شود و...

روز آمدنتان را هم خوب به یاد دارم؛ روزی که حتی ما را که منتظرتان بودیم غافلگیر کردند:

در صحن مسجد جمع شده بودیم. جای سوزن انداختن نبود در مراسم آمدنتان، گرچه عده ای مخالف بودند و آمده بودند تا نگذارند بیایید...

سخنران آمده بود و مداح... اما آن ها نه مداحی کفایتشان میکرد و نه سخنرانی... یکی در میان مخالف و موافق پشت تریبون می رفت:

یکی می‌گفت باید رای گیری شود...

دیگری در جواب می گفت رای گیری ملاک نیست، کما اینکه اگر الان از ما رای می گرفتند نام دانشگاه را به جای شریف، می گذاشتیم دانشگاه شهید واقفی! اما از ما رای نگرفتند...

آن یکی هم آمد و گفت پدر خود من شهید شده اما می دانم راضی نیست به اینکه در چنین جایی خاک شود و بی حرمتی به او شود...

که این آخری را از دوست مخالف نا مسلمانی بعدا شنیدم که دروغ محض می گفته و پدرش شهید نیست!

تا اینکه آمدید... جمعیت نمی فهمید چه می کند... ما نمی فهمیدیم چه می شود... جلوی مسیرتان را گرفته بودند تا نگذارند بیایید... بی حرمتی میکردند به حضورتان، بعضا شاید عده ای از همان ها که نگران بی حرمتی بودند در ظاهر...

به سختی به قبور کنده شده رساندند پیکرهای مطهرتان را...

صداهای عجیبی هم می آمد... یکی میگفت نارنجک انداخته اند تا سر و صدا کنند، یکی می گفت تابوت ها به داخل قبرها پرتاب شده اند و دیگری میگفت ازدحام جمعیت باعث شده تابوت ها بیفتند... عده ای هم انگار آشغال پرتاب کرده بودند...

و شما مظلوم به زیر خاک رفتید...

فردا صبحش به مزار خاکی تان آمدم... ساکت و آرام بود همه جا... نه مخالفی، نه موافقی...

بعد از آن اما نه دانشگاه ما پادگان شد، و نه نهادهای ارزشی تکانی خوردند... نهادهایی که مثل بنی اسرائیل دنبال بهانه اند و وقتی بهانه شان تامین می شود باز هم همانند...

الآن بعد از یازده سال را نمی دانم، اما تا سال ها، اوایل سال که ورودی های جدید می آمدند، یادم هست که انجمن اسلامی دانشگاه که الحق ساز مخالفش خوب کوک بود، به روایت تلخ و زهرآگین خودش برای بچه های از همه جا بی خبر، روایت می کرد روزی را که قدم بر چشممان گذاشتید، رفقای یازده ساله ام!

و حالا مدت هاست که شده اید پناه بی پناهی های خیلی از همین جوان ها که عده ای شان شاید اگر آن روز ها بودند، مخالفت می کردند با آمدنتان...

  • کمی خلوت گزیده!

سال ها پیش شاگردی داشتم برای تدریس خصوص ریاضی... در دانشگاه یک رشته ی انسانی قبول شده بود و مفاد ریاضی اش در حد رشته ی ریاضی دبیرستان بود.

در انتها که رسید به بحث شیرین حساب و کتاب، از من پرسید چقدر می شود؟

من هم که خجالتی، گفتم هفت ساعت تدریس کردم، ساعتی ده تومان...

فکر می کنید با چه صحنه ای مواجه شدم؟

گوشی اش را در آورد و با ماشین حساب، ده را ضرب در هفت کرد تا به این نتیجه برسد باید هفتاد تومان ناقابل به بنده بدهد!!!!!!! 

شما حسابش را بکنید بنده چه زجری کشیدم برای تدریس مشتق و انتگرال و ... به این آدم!!!

بماند که پولش را در دو قسط داد و حتی فکر می کنم ناقص!

 

+ عید مبارک و حج ابراهیمی نصیبتون...

++ ان شاءلله امسال برای حجاج اتفاقی نیفته...

  • کمی خلوت گزیده!

خب می دانید راستش من هم شیعه ام!

من هم نسبت به اهل بیت ارادت دارم و در شادی شان شادم و در ناراحتی شان ناراحت، لااقل در جایی که به حق الیقین درمورد این ناراحتی و شادی رسیده باشم!

اما بعضی چیز ها را نمی فهمم!

بعضی حرکات را درک نمی کنم!

مثلا بعضی سبک های عزاداری در کَتم نمی رود...

نمی فهمم یعنی که چه برخی آقایان موقع عزاداری لباسشان را درمی آورند! آن هم نه اینکه گریبان چاک کنند یا با زیرپوش بمانند که بگویی مثلا گرمشان شده یا هیجان گرفته اند، کما اینکه خانم ها موقع عزاداری از شدت هیجان یا گرما ممکن است روسری شان را باز کنند یا نهایتا دربیاورند!

حالا درست است که گفته اند حیا اگر ده قسمت باشد، یک قسمتش را آقایان بهره دارند، اما تا چه حد؟!!!

بعد تازه چقدر هم زیاد است تکه فیلم های عزاداری مجلس آقایان که لباس کنده اند و فیلم را تار کرده اند و پخش می کنند همه جا! آن هم لابد برای اینکه به دست خانمی نیفتد و آن خانم دچار گناه شود... فیلم هایی که اگر صدایشان حذف شود و هیبت مداح هم نشان داده نشود، با خیلی مجالس قطعا به اشتباه گرفته می شوند!!!

نمی فهمم یعنی که چه در برخی سبک های عزاداری دائم در حال بالا پایین پریدن اند! برادر من، و احیانا خواهر من، عزادار که حال ندارد ده دقیقه یک ربع، نیم ساعت، بالا پایین بپرد! عزادار نهایت هیجانش این است که فریاد بکشد از ترسیم یک صحنه یا بر سر و سینه بکوبد یا حتی مثل ماهی نیمه جان از آب بیرون افتاده تلظی کند...

نمی فهمم این حالات عزاداری مدرن، وحتی بعضی روش های سنتی، اگر جلوی یک انسان بزرگ، مثل امام معصوم یا حتی نایبشان هم باشد رخ می دهد؟! مگر مدعی نیستیم که اماممان در عزای عمویشان حاضر می شوند؟ پس چطور در یک جمع لخت می شوند عده ای و مثل بعضی مجالس خاص، دائم بالا و پایین می پرند؟!!!

چرت و پرت گویی ها و وقاحت برخی مادحین هم که بماند برای وقت دیگری... 

تأکید می کنم: شیعه هستم و در عزای امامم عزادارم، بارها نفرت از دشمنانش را فریاد کرده ام و محبت خودش و خاندانش را به پهنای صورت گریسته ام و از شدت ظلم به او، بر سر و سینه کوبیده ام...

  • کمی خلوت گزیده!

این روزها نمی توانم بخاطر نزدیک شدن عید خوشحال باشم...

همه ی ما، عید قربان سال گذشته را که برای جهان اسلام تبدیل به عزای بزرگی شد هنوز به خاطر داریم...

جنایت بزرگ جانی های سعودی در منا که حتی کسانی را که عزیزی از دست نداده بودند، متأثر و پریشان کرد...

جنایتی که نه تنها زیر بارش نرفتند و حتی تقصیر خود حاجیان انداختند، بلکه کسی هم پیگیرش نشد تا لااقل دولت خائن و ملعون سعودی در اذهان و سازمان های بین المللی محکوم شود...

خیلی خوب به یاد دارم که تا مدتی، بغض هایمان را قورت می دادیم و در جواب هر اعتراضی به اینکه چرا دولت هیچ اقدامی علیه عربستان نمی کند، می گفتیم جنازه های شهدا هنوز دست سعودی های ملعون است و بخاطر همین نمی توانند سر جنگ بیفتند با این ها الان، منتظرند تا جنازه ها برگردند...

جنازه ها برگشت اما باز هم اتفاقی نیفتاد...

بعد از شهادت شیخ نمر، بخش کوچکی از این بغض های فروخورده و این آتش های زیر خاکستر، گرچه به غلط و گرچه شاید به طور مشکوک، تبدیل شد به آتش سفارت سعودی، و بعد در کمال تعجب صدای دولت درآمد!

عجب... نمردیم و فهمیدیم دولت هم صدا دارد!

آنقدر که حتی جیبوتی هم صدایش را شنید و بر ما خشم گرفت!

بله دولت ما آنقدر صدا دارد که حتی بعد از ماه ها، گرچه صحبتی درمورد اقدام علیه سعودی ها نبود، اما ییهو جناب رییس دولت برگردد و بگوید: مردم می‌خواهند بدانند قوه قضاییه چگونه با کسانی که خودسر و بر خلاف قانون و امنیت ملی کشور به سفارتی حمله کردند، برخورد می‌کند؟!

اصلا هم انگار نه انگار که مردم شاید آتش سفارت را فراموش کنند اما آتش دلشان بخاطر فاجعه ی منا را فراموش نمی کنند...

آنقدر هیچ کسی چیزی نگفت تا حضرت آقا در پیام حجشان و بعد در دیدار با خانواده های شهدا یک تنه سعودی ها را محکوم کنند و شجره ی ملعونه بخوانندشان...

ای جان به قربان صراحت بیان و غضب هاشمی شان... 

 

+ و من هنوز می سوزم از یادآوری پیام تسلیت جناب رییس جمهور(تحت عنوان حفظ دیپلماسی) برای به درک واصل شدن ملک عبدالشیطان سعودی، و طلب مغفرت کردن برای آن گور به گور شده ی لامذهب و آرزوی توفیق برای ترکه ی خائن و ملعونش!

  • کمی خلوت گزیده!

شاید تا حالا تبلیغ کافه رستوران فانوس رو، که ادعا می کنه غذاهاش رو با وضو درست می کنن و یه محیط سالم و سنتی-مذهبی برای بچه های انقلاب درست کردن، دیده باشید...

دیشب چون قرار بود به دوستم شیرینی بدم بابت مساله ای، رفتیم اونجا...

جای همه تون اولش خالی بود، ولی بعد که نیومدید جاتون دونه دونه پر شد! :)

خوش گذشت، خوب بود، منوی بسیار متنوع شامل انواع قاقالی ها و غذاهای سنتی و فرنگی در حد ممکن سالم...

قیمت ها هم تقریبا مناسب بود، علی الخصوص به نسبت حجم خوراکی ها! یعنی حجمشون رو با شکم حضرت فیل متناسب کرده بودن!

فضاش رو فوق العاده دوست داشتم...

گفتم بگم خواستید برید... چسبیده به متروی طرشت، خ رئیسی، پ3.(البته قبلش باید جا رزرو بشه!)

اینم حاصل کمتر از دو ساعت تلاش من و دوستم:

  • کمی خلوت گزیده!

امروز رو فوق العاده دوست دارم...

روز پاک ترین و ناب ترین پیوند بین دو انسان کامل، که بنیان شجره ی اعلای طیبه ی ائمه علیهم السلام شد.

 برقعی نوشت: 

می رسد قصه به آنجا که علی دلتنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
ان یکاد از نفس فاطمه بر تن دارد

 

زوج های خوش سلیقه توی این روز به طور خاص باید از فرصت استفاده کنند برای نزدیک کردن کیفیت بنیان خانواده شون به بنیان این شجره ی طیبه...

 

پ.ن: آدم خواب آرزوهای از دست رفته ش رو وقتی می بینه نمی دونه بعد از بیدار شدن باید خوشحال باشه و بخنده یا ناراحت باشه و بغض کنه...

  • کمی خلوت گزیده!

فست فوت!

۰۷
شهریور

خانوادگی خیلی اهل رستوران رفتن و غذای آماده خوردن نیستیم...

مگر در مواقعی که به دلیل غذا نداشته باشیم یا خیلی از خودمان تفریح درکرده باشیم و...

یکی از این مواقع چند شب پیش بعد از اثاث کشی بود که همه خسته بودیم و میخواستیم از شرق تا منزل اصلی واقع در یکی از غربی ترین نقاط تهران برویم... همه چیز روی هوا بود و به طریق اولی شام هم نداشتیم... وقتی صحبت از شام شد مادرم و بعد من با ساندویچ مخالفت کردیم چون چند روزی بود، هر یکی دو روز یک بار مجبور بودیم ساندویچ بخوریم و خسته شده بودیم... دلمان یک غذای گرم سنتی می خواست... پدرم پیشنهاد رستوران و چلو کباب را داد که با استقبال ما روبرو شد...

خب اینجا بود که همه چشم شدیم برای گشتن دنبال رستوران در مرکزی ترین خیابان شهر... اما دریغ از یک رستوران یا حتی کبابی...

هرجا که بوی غذا می آمد، فست فود بود... یا ساندویچ یا پیتزا...

آنجا بود که فهمیدیم فست فود ها (به قول دیرین دیرین: فست فوت) چقدر زیااااااد وارد سبک زندگی مردم شده که از کجا تا به کجا، در مرکزی ترین خیابان تهران حتی یک رستوران سنتی یا حتی کبابی وجود ندارد...

آخر سر پدرم پیچید در یک خیابان فرعی تر تا بالاخره آنجا یک کبابی پیدا کردیم... من هم که بعد از مدت ها هوس کباب کرده بودم با لذت تمام کباب خوردم...

بعد از آن هم من و مادر و خواهرم که رفته بودیم دم ماشین منتظر پدرم ایستاده بودیم، یک آقای سیبیلو که در مغازه ی بغلی کار می کرد، سه تا لیموناد(از معدود نوشیدنی های مورد علاقه ی من) به دست آمد و همانطور که آن ها را به برادرم می داد گفت: «این واسه محجبه های گل، دوستدارای امام زمان»!

و رفت...

و من کلی ذوق کردم و عیشم تمام شد...

  • کمی خلوت گزیده!

برایم عجیب است:

ماجرای دختری که سال ها قبل بدلیل مخالفت خانواده اش از پسری پاک و نجیب که دوستش داشت باز ماند، و حالا از فشار تنهایی می خواهد تن دهد به ازدواج با مردی که با دو فرزند، زنش را طلاق داده...

و

عجیب تر:

ماجرای پسری که زن پاک و عفیفی که دوست داشت را، بخاطر اینکه مخالفت خانواده اش نمی گذارد برای او زندگی ایده آلی تشکیل دهد، ترک کرد و حالا برای اتمام فشار این دوری برای خودش و معشوقه اش، می خواهد تن دهد به ازدواج با کسی که حتی ممکن است زیر خط بسیاری از آن ایده آل ها باشد...

  • کمی خلوت گزیده!